پلی به گذشته؛ آیینهای رمضان در سرحدات تایباد
در سرزمین بادهای شرقی و دشتهای بیانتها، در حوالی تایباد و روستاهای سرحدات، رمضان فقط یک ماه نبود؛ یک «حال» بود، یک هوای تازه که از کوچههای خاکی میگذشت و بر دلها مینشست.
شبِ پیش از فرارسیدن ماه مبارک، عالمِ و بزرگ محل همراه با جمعی از مردان و نوجوانان روستا، فانوس به دست و دل به نور ایمان سپرده، در کوی و برزن راه میافتادند. صدایشان آرامآرام در تاریکی شب میپیچید و آیین «رمضانی» آغاز میشد؛ رسمی برای خبر دادن، برای بیدار کردن دلها پیش از آنکه سحر برسد.
همصدا میخواندند:
رمضان آمده با اسب سوار
چویی وَر دِشته مِگه روزه بدار
روزه مگیرِم لاغرمی شَوِم
گر نمی گیرِم کافر می شَوِم
و سپس آن ترجیعِ ماندگار که مثل نسیمی خنک بر جان مردم مینشست:
رمضان یارب یارب رمضان
ای مبارک ماه، ماهِ رمضان..
کودکان پشت درها گوش میدادند، پیرزنها زیر لب صلوات میفرستادند و مردان با شنیدن این نغمهها، حساب و کتاب دلشان را با خدا صاف میکردند. آن شبها، حال و هوای دیگری داشت؛ انگار همه چیز برای آمدن میهمانی بزرگ مهیا میشد.
اما رمضان در سرحدات فقط به «رمضانی» ختم نمیشد...
یکی دو ساعت مانده به اذان صبح، صدای دلنشین « #شوخوانی.» در کوچهها میپیچید. نه زنگ ساعتی بود و نه آلارمی؛ این صدا بود که مردم را بیدار میکرد. صدایی که از سینهای موذن و بزرگ مسجد برمیخاست و به جانها مینشست. شو خوانیها آمیخته با مناجات و دعا، حال و هوایی داشت که وصفکردنی نیست؛ باید در آن فضا نفس کشیده باشی تا بفهمی چگونه دل نرم میشود.
گوشهای از آن مناجاتهای روحنواز:
در مناجات آمدم تا درد من درمان کنی
کارهای مشکل ما را خدا آسان کنی
چون که عزرائیل جان را از تنم بیرون کند
تو زبانم را به توحید خودت گویان کنی
چون که آرند تخته و تنشو و آب گرم را
صورتم را همچو گلهای سحر خندان کنی
چون بپیچانند گز کرباس بر اعضای من
بوی خوش را در کفن چون حله و رضوان کنی
چون برندم سوی قبرستان آن کنج لحد
گور را بر من خدایا روضه رضوان کنی
این اشعار فقط برای بیدار شدن از خواب نبود؛ یادآور بیداری بزرگتری بود… بیداری دل از غفلت، یاد مرگ، یاد معاد، و امید به رحمت بیپایان کار خداوند.
رمضان در سرحدات، ماه همدلی بود. سفرهها ساده اما دلها وسیع بود. اگر چراغ خانهای کمنور بود، همسایهای بیصدا دستی میرساند. صدای دعا از هر خانهای بلند میشد و آسمان، نزدیکتر از همیشه به زمین بود.
در روز جاری شاید بسیاری از آن رسمها کمرنگ شده باشند، اما در حافظهی جمعی مردم #تایباد. هنوز زندهاند؛ در خاطرات پدربزرگها، و مادربزرگ ها در صدای لرزان شوخوانهای قدیمی، در کوچههایی که هنوز بوی سحر میدهند…
به پاسِ آن شبهای روشن
به یاد آن صداهای آسمانی
کانال #طي_باد در تلگرام
روایتگر فرهنگ، آیینها و ادبیات شفاهی سرحدات تایباد
https://telegram.me/taybad054
برچسب:
نویسنده: ساناز صالحپور